![]() |
![]() |
|
| هنر نزد ایرانیان است و بس |
|
سلام به دوستای گلم
مدتی میشه به وبلاگ سر نمی زنم بس که گرفتارم حالام نیومدم از خاطرات واقعی بنویسم فقط اومدم سری به شما دوستای عزیز بزنم ، یکی از غزل هامو بهتون هدیه کنم و برم تا بعد چون من الان جاتون خالی تو مشهد هستم که این آپ رو براتون مینویسم برگشتم حتما یه داستان جدید براتون دارم ناله مژگان بیا تا دل به مژگان بلند یار بسپاریم بیا تا گوش جان بر ناله این تار بسپاریم به فال نیک آریم آن حدیث طعنه گل را دل بلبل به دست آریم و غم بر خار بسپاریم تن خودشمع ره سازیم ودر شب های طولانی دمی از عمر کوته را به آن دلدار بسپاریم زپیمانه همی نوشیم و خودرامست اوسازیم دل غافل ز عقبی را به آن هشیار بسپاریم بیا کیوانی از عشق وصال او پلی سازیم و چشم دل به عزم لحظه دیدار بسپاریم به زودی بر می گردم با داستان توپ منتظر باشید یا علی |
|
+ نوشته شده در
88/02/13ساعت 20:19 توسط علی |
|
|
سلام دوستاي گل و نازنينم
مدتي نبودم و ننوشتم البته اينجا اما مشغول بودم و كمي هم گرفتار دلم براتون خيلي تنگ شده بود حالام يه داستان توپ براتون دارم اما اول بايد اجازه نوشتنش رو از اعضاء شكل دهنده داستانم بگيرم اگه قبول كنن و اجازه بدن حتما مينويسمش البته همراه با شعرايي كه به مناسبت اين داستان و اتفاقاتش سرودم برام بنويسيد تا بهشون نشون بدم كه چقد دوست دارن بشنون داستانشونو تا راحت تر بتونم اجازه اش رو بگيرم منتظرتون هستم كي ميگه ماهم ميشه عاشق باشيم واسه چي فكر ميكنيم ما دل داريم چرا تا يكي نگامون ميكنه بذر عشقو تو دلامون مي كاريم .................... .......................... |
|
+ نوشته شده در
87/12/10ساعت 2:50 توسط علی |
|
|
سلام به هرچی عاشقه که محرم شقایقه
سلام دوستای گلم امیدوارم دلاتون آبی ، روزاتون آفتابی و شباتون مهتابی باشه میخوام از یه اسم بگم که هرچی هست بعد خدا از اونه اسمی که پاک و زلال و بی شیله پیله است مادر چقد خوبه که قد مادرامونو بدونیم که یه وقت خدا نکرده پشیمون نشیم خوش به حال اونا که مادر دارن ............... میگفت هفت سالش بود که مادرش از پدرش جداشد و رفت درست وقتی که باید محبتش رو حس می کرد درست وقتی که معنی بوسه های پر مهرش رو می فهمید درست وقتی که باید دستای گرمش رو تو دستاش حس می کرد رفت به همین سادگی میگفت روز اول مدرسه همه دست تو دست پدرو مادرشون بعضی ها شادو بعضی ها غمگین اما غم هیچکدومشون شبیه غم من نبود اونا غم غریبی تو مدرسه و غریبگی با بچه های مدرسه رو داشتن ولی من غم بی مادری رو تو دلم داشتم میگفت اونقد احساس غربت کردم که آرزو کردم خداکنه هیچ کس بی مادر نشه میگفت هرسال گذشت ، دوم ، پنجم ، راهنمایی و..... تا این که بعد چهارده سال درست روز عروسیش وقتی به منزل عروس رفته بودن ناگهان زنی غریبه او رو در آغوش گرفته و می بوسید و گریه می کرد و میگفت عروسیت مبارکه پسرم همین بعد چهارده سال حس کردم یه زن غریبه منو بوسیده خجالت کشیدم تموم مجلس جای شادی گریه می کردن اون از رفتنش و این هم از اومدنش چطور میتونه این همه سال رو جبران کنه ؟ چطور میتونم این همه دوری رو فراموش کنم ؟ .............. خیلی دلم گرفت بچه ها خدا کنه هیچ کودکی دوراز مادر بزرگ نشه خدایا این چه حکمتیه ؟ یکی را میدهی صد نازو نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون هرچند که میدونم تو هیچ کارت بی حکمت نیست ولی ازت میخوام کانون گرم هیچ خانواده ای از هم پاشیده نشه این ترانه ناقابلم رو تقدیم میکنم به همه فرزندها تا هدیه کنن به مادراشون (..........) ای تموم هستی ام ای دلخوشیم واسه لجظه های غم یه همزبون
............................................................................ خدایا تورو به کرمت نزار کودکی بی مادر بشه آمین |
|
+ نوشته شده در
87/09/21ساعت 21:40 توسط علی |
|
|
دوستای گل گل گلم سلاااااااااااااااااااااااااااام
سلام به هرچی عاشقه ، که محرم شقایقه میخوام یکی از شعرای خاطره انگیزم رو براتون بنویسم و البته با داستان جالبش یکی از روزای زیبای خدا در حال مراجعه به منزل با یک بیت شعر که روی درب عقب یه نیسان نوشته بود مواجه شدم که همه تقریبا دیدن و شنیدن و خوندنش : (یا علی گفتیم و عشق آغاز شد) چندبار واسه خودم زمزمه کردم و گفتم ، خوش به حال اونا که میتونن همچین شعرایی بگن دیدم خیلی دلم میخواد واسه ائمه شعری بگم که بتونم اجراش هم بکنم با خودم گفتم همین مصرع رو سرلوحه قرار بدم و بقیه اش رو از خودم بگم به فکر فرو رفتم ، هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید ، با خودم گفتم : راس میگن گفتن شعر واسه ائمه یه حال و هوای خاص میخواد، لیاقت میخواد ، سعادت میخواد گفتم نه ، انگار هنوز خیلی زوده که از این شعرا بگم ، من کجا و گفتن شعر واسه بزرگواری مثه آقا علی (ع) کجا ؟ تو این فکرا بود که به منزل رسیدم . بعد از ظهر همون روز به یاد موندنی ، بعد اینکه از کار با کامپیوتر خسته شده بودم ، گیتارم رو برداشتم و شروع کردم به نواختن قطعه ای که کمی آرامش پیدا کنم ، آخه من هروقت بخوام به آرامش برسم از چند روش استفاده میکنم که یکیش نواختن گیتار و خوندن قطعه های آرومه که بهم آرامش میده اون روز خیلی سوزناک زدم ، درحال نواختن کم کم خواب اومد به سراغم ، گیتار روسینه ام خوابم برد تو خواب خیلی آشفته بودم ، حس میکردم صدام میکنن ، بهم چیزی میگن ، نمیدونم ، یادم نیست ولی خیلی آشفته بودم ، فقط یادمه کسی بهم میگفت تو سیدی ، چرا این حرفو میزنی ؟ ( آخه من سیدم ) اگه لیاقت داشته باشم گفتم من که حرفی نزدم و........................ که تو همون حالت بیدار شدم خیلی فکر کردم ، خدایا ماجرا چیه ؟ چه خوابی بود که دیدم ؟ البته قبلا هم چنین خواب هایی دیده بودم ف اما بی تفاوت از کنارشون می گذشتم باز به یاد اون شعر افتادم که رو درب عقب نیسان دیده بودم تا علی گفتیم عشق آغاز شد ............... اما نه ، انگار اشتباه گفتم اونجا خونده بودم یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ، ولی من تا علی گفتیم عشق آغاز شد به زبونم اومد ؟ همون رو مدام تکرار کردم و ادامه دادم : تا علی گفتیم عشق آغاز شد باکلام حق دل دمساز شد روشن از نورش زمین و آسمان پرتو مهرش قرین کهکشان اینجابود که ناگهان بغضی غریبی تو گلوم نشست و ترکید و شروع کردم به گریستن فقط گریه کردم و گریه کردم ، انگار عزیزترینم رو از دست داده باشم ، هرچه سعی کردم آروم بشم نتونستم همینطور هم شعر رو ادامه دادم : گوهر حق تا علی گفتیم عشق آغاز شد باکلام حق دل دمساز شد روشن از نورش زمین و آسمان پرتو مهرش قرین کهکشان گوهر گنجینه حق یاعلی رهرو دیرینه حق یاعلی محرم راز تو با چاه صبور سینه بی کینه حق یا علی هفت اقلیم استوار از نام او عاشقان مست از صبوی جام او دف زنان بربط زنان نالم همی کاش قمری می شدم بر بام او پی به کنهش کس نبرده در زمین عالم و آدم عجب از شاه دین دست باید زد بردامان آن سینه کشتی ، تن سپهرو ، مه جبین تو همین اوضاع یکی از دوستام بهم زنگ زد که بریم لب دریا و ........... ؟ من با گریه گفتم حالم خوش نیست و گوشی رو قطع کردم ، اون ترسید و سریع اومد پیشم ببینه چه اتفاقی افتاده ؟ با گریه ماجرا رو براش توضیح دادم ، در حالی که از رنگ و روی پریده ام ترسیده بود اما گفت : مرد حسابی باید خوشحال باشی نه ناراحت ، تو تونستی یه شعر واسه آقا بگی ، این کم سعادتی نیست ها ! ولی هرچه میکردم نمیتونستم جلو ی گریه ام رو بگیرم تا .... نیم ساعت گذشت تا آروم شدم ، البته به کمک دوستم ولی با خودم گفتم : من که این شعر شاید به نظر خیلی ها معمولی و ساده رو واسه آقا گفتم اینقد تحت تاثیر قرار گرفتم و نتونستم خودم رو کنترل کنم ! پس اونا که شعرای آنچنانی واسه ائمه میگن چشون میشه ؟ چه حالی میکنن ؟ از خدا خواستم باز کمکم کنه بتونم بگم ......................... امیدوارم باز کمکم کنه خدایا ممنونتم یاعلی
|
|
+ نوشته شده در
87/09/03ساعت 0:1 توسط علی |
|
|
سلام
تقدیم به گلنوش عزیز سلام به هرچی عاشقه ، که محرم شقایقه این شعرکه براتون مینویسم رو همین امروز پنج شنبه ۲۳/۸/۸۷ سرودم بعد از خوندن خاطرات گلنوش عزیز که امیدوارم همیشه سر زنده و شاداب باشه وقتی خوندم که چطور عشقش تنهاش گذاشته دلم شکست کسی که این همه دوسش داشته باشی ، بره و تنهات بزاره اگه کسی تنهات گذاشت فکر نکن که دوست نداشته ، بدون که با این همه عشق که بهش داشتی لیاقتت رو نداشته من از ته دل دعات می کنم گلنوش عزیز و آرزو می کنم همیشه شاد بمونی نفرین بی اثر اونی که تنهام گذاشته یه روزی خیلی دوسم داشت
................................................ دوستان نظر یادتون نره منتظر نظرات سازنده شما هستم تا بعد |
|
+ نوشته شده در
87/08/23ساعت 9:6 توسط علی |
|
|
سلام دوستان امروز میخوام از اولین ترانه ام که با خاطره ای بسیار زیبا سرودمش براتون بگم تو یکی از شب های مهتابی و زیبای شمال در حال رانندگی از شهر نور در استان مازندران به سمت نوشهر اتفاق جالبی برام رخ داد اگه همیشه مهتاب به اندازه یه توپ فوتبال تو آسمون صاف و پرستاره کناره دریای خزر میدرخشید ، اون شب خاطره انگیز ، مهتاب به اندازه صد برابر یه توپ فوتبال تو آسمون خودنمایی می کرد وای خدای من هرگز اون منظره از جلو چشام دور نمیشه چقدر رویای بود ؟ کاش همه شب های عمرم پر مهتاب به اون زیبایی میشد ، ساعت حدود 6 صبح به نزدیکی پارک جنگلی سی سنگان بین شهر رویان و نوشهر رسیده بودم که مهتاب ناز من ، درحال فرو رفتن در دریا بود و نورش رو با وقار خاصی روی پهنه دریای خزر کسترده بود تا به لب ساحل بوسه بزند خدای من چقدر زیبا !!!!!!!!!!! ؟ قربونت برم خدا که اینهمه بزرگ و پرشکوهی دستامو رو فرمون ماشین گذاشتم و چونه ام رو رو دستام قرار دادم و محو تماشای اون همه عظمت شدم راستش حسودیم شود به اون همه زیبایی خودمو خیلی کوچیک دیدم در حالی که غرق تماشای یکی ازنشانه های خداوند بزرگ بودم از پیچ جاده گذشتم مهتاب هم پیچید و خودش رو به جاده رسوند واونو غرق نور کرد جاده یکدست روشن شد ، انگار روز شده باشه از فرت لذت و ذوق چراغ های ماشین رو خاموش کردم و همچنان در اوج لذت به مهتاب نگاه میکردم جاده رو پشت سر میذاشتم ناگاه متوجه شدم انگار جز من و ماه هیچ کس تو جاده نیست جاده خلوت و ساکت ، فقط من و ماه دلم بدجوری لغزید و طبع شعرم گل کرد کاغذی رو رو داشبورد ماشین گذاشتم و قلم رو به ابتدای کاغذ چسبوندم و محو تماشای ماه شدم و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی به خودم اومدم که ماه تو نور روز پنهان شده بود و خورشید از پشت سرم طلوع کرده بود و البته دیگه تقریبا جای خالی رو کاغذم نمونده بود وقتی به مقصد رسیدم کاغذ رو برداشتم و مشغول اصلاح دل نوشته هام شدم واااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من ازت ممنونم کویر غم منو ماه تنهای تنها میون کویر غم ها .......................................................... وبا آهنگی که براش در همون حال و هوا ساخته بودم زمزمه کردم والبته حالا یکی از بهترین کارام محسوب میشه تا حالا واسه هرکی با گیتار زدم و خوندم عاشقش شده ایشالله اگه خدا بخواد با توجه به تصویبش در شورای انجمن شعرو موسیقی تهران برای کار آماده است اما ......... امیدوارم همه به آرزوشون برسن یا علی |
|
+ نوشته شده در
87/08/18ساعت 21:42 توسط علی |
|
|
سلام اي أفتاب شادمانی سلام اي ماهتاب مهرباني سلام اي أبي نيلوفر عشق الهي تا ابى عاشق بماني ...... سلام به هردي عاشقه كه محرم شقايقه ......... دوستان میخوام از این به بعد هربار یکی از شعرامو به همراه داستان سرودنش براتون بنویسم اگه مایلید با یه نظر موافق کمک کنید که برم سراغ نوشتنش واسه شروع داستان یکی از شعرامو مینویسم تا سر ذوق بیاین .
یه روز ابری با اتوبوس به همراه یکی از دوستانم که ناخودآگاه همسفرشده بودیم از نوشهر عازم تهران بودیم ردیف دوم پشت راننده ، دوستم کنار پنجره و من هم کنارش نشسته بودیم . میون راه بعد از کلی چاق سلامتی ، دوستم که از فعالیتم در زمینه شعرو موسیقی اطلاع داشت پرسید : راستی کار کاست رو به کجا رسوندی و ...... من هم شروع کردم به توضیح که دارم میرم چندتا از شعرای جدیدمو به ارشاد بدم تا مجوزش صادر بشه و ...... درحین توضیح همچنان که به دوستم نگاه میکردم از گوشه چشم متوجه شدم که دختر خانمی که رو صندلی پشت سرمون کنار پنجره نشسته بود سرش رو به فاصله بین دوصندلی نزدیک کرده و داره به صحبت های ما گوش میده ، من باخودم فکر کردم احتمالا آشناست ! ( چون قبلا برام اتفاق افتاده بود که تو چندتا از سفرام وقتی واسه نهار و........ می ایستادیم آشنایی رو میدیدم که تا اون لحظه از حضورش در ماشین خبر نداشتم) ویا اینکه موضوع صحبت ما براش جالبه به هر حال بعد از تموم شدن صحبت هامون که شب کجا میرم و پیش کی می مونم و گذشت دقایقی حس کنجکاویم گل کرد از گوشه چشم به بهانه دیدن منظره بیرون نگاهی به دخترک انداختم در حالی که سرش رو به شیشه اتوبوس تکیه داده بود (اونم با چه حزن و اندوهی ) به بیرون نگاه می کرد ، غمگین بود ، فقط گریه نمی کرد ، نوع نگاهش به مناظر بیرون آدمو می سوزوند ، دلم یه دفعهگر گرفت انگار تموم اندوهش به من منتقل شد ، نتونستم طاقت بیارم و حس شاعریم گل کرد ، بی درنگ رفتم سراغ قلم و کاغذ با خودم فکرهای زیادی کردم از دوستش جداشده ؟ از خانواده اش دور شده ؟ از جفتش ناراحته ؟ از بی کسی رنج میبره ؟ خیانت دیده ؟ و...................................................... خودمو جای اون حس میکردم تو همین موقع متوجه شدم اتوبوس واسه نهار ایستاد پیاده شدیم ، هرکس به طرفی رفت ، من به همراه دوستم به یکی از مغازه ها رفتیم و پس از خرید مختصری خوراکی کنار مغازه ایستاده بودیم که نا خودآگاه نگاهم به اتوبوس معطوف شد . دخترک از اتوبوس پیاده نشده بود و با همون اندوه ، سرش تکیه به شیشه به بیرون نگاه می کرد ، انگار مسخ شده بود بعد اینکه همه سوار اتوبوس شدن من از دوستم خواستم اجازه بده کنار شیشه بشینم که دوستم پذیرفت بعد طی کمی از مسیر همچنان که به منظره بیرون نگاه می کردم متوجه جریان آب رودخانه شدم که به موازات ما حرکت میکرد ، که اولین مصرع شعرم به ذهنم رسید و نوشتم و دیگه الا آخر که : همسفر آروم و سردو بی صدا میری سفر ای هم نفس .....................................................
نزدیک های کرج وقتی به خودم اومدم که شعرم تموم شده بود. (البته من شعرامو از ابتدا با آهنگی که به ذهنم میرسه می سازم وبعد رو همون آهنگ کار میکنم) باخودم فکرکردم حالا که این اتفاق موجب شد یکی از کارای جدیدم شکل بگیره چه بهتر وقت پیاده شدن تو ترمینال این کار رو ابتدا به خود این خانم هدیه کنم و بگم موضوع از چه قرار بوده واگه روزی این کار رو شنیدی یادت بیاد که تو موجب شکل گرفتنش بودی و......... اما...................................................................... اما دوستان از اونجایی که هیچوقت نمیشه به هرچی فکر میکنی جامع عمل بپوشونی ، کرج که اتوبوس واسه پیاده کردن مسافرها ایستاد ،،،،، ناگهان متوجه شدم که دخترخانم بی اونکه حتی ساک و چمدونی داشته باشه از اتوبوس پیاده شد و به کنار خیابون رفت و سوار خودروی مسافر بری که منتظر مسافر بود شد تا به داخل شهر بره باخودم فکر کردم پیاده شم وموضوع رو بگم و کپی شعر رو که آماده کرده بودم رو بهش بدم ؟؟؟؟؟؟ اما فکر کردم دوستم چی میگه /؟ نمی پرسه چی شد ؟ مردم داخل اتوبوس چه فکری میکنن ؟ گفتم پیاده شم و از دوستم هم خدا خافظی کنم و بعد از انجام کارم به تهران برگردم باز فکر کردم دوستم نمی پرسه تو که قرار بود شب بری تهران ؟ پس چی شد که این جا پیاده میشی ؟ ووووووووووووووووووو..................................... رفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟ بله دوستان اون رفت و خاطره شعر زیبای همسفر موندو ..... حالا هم که آهنگسازی و ضبطش به مرحله پایانی رسیده این شعر رو تقدیم میکنم به اون دوست نا آشنا و هرچی مسافر که با غم سفر میکنن خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و من رستگار تا شعر و خاطره دیگه بدرود دوستان نظر یادتون نره تا کار بعدی همتون رو به خدای عاشقا می سپارم |
|
+ نوشته شده در
87/08/17ساعت 2:10 توسط علی |
|
|
سلام ،
نمیدونم چرا این دنیا اینقد نامرده ؟ نمیدونم زن ها یا حتی مردها ، اصلا بهتره بگم آدما چرا اینقد نامردن؟ چرا اینقد راحت هم رو تنها میزارن ؟ خیلی راحت رو حرفاشون پا میزارن میرن وانگار هیچ اتفاقی هم نیافتاده! یعنی همه موجودات اینطورن؟ فکر نکنم جز آدما موجودی باشه که اینطور رفتار کنه باور کنین هسچ موجودی اینقد نامرد نیست !!!! البته بماند که تو سرنوشت بعضی ها ....... عادی شده این ترک شدن ها و تنها موندن ها ! این سروده ام رو به کسانی تقدیم میکنم که عزیزانشون تنهاشون گذاشتن ....... سرنوشت میخوای بری تو هم برو من دیگه عادت دارم
........................................................ ببخشید دوستان ، دلم کمی پر بود ، خواستم کمی درد دل کرده باشم . فکر میکنم عاشق نشدن بهتره باشه اگه دست خودم بود هرگز عاشق نمیشدم ، ولی چه کنیم که دست خودمون نیست ای بترکی دل !!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
87/08/14ساعت 23:34 توسط علی |
|
|
* ازجداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی همنفس خدانگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نزاشتم مثه دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمی از آوارپاییز فکر چشمای تو بودم بادلی از گریه لبریز شب عاشقونه من که حروم شد مهلت بودن باتو که تموم شد ندونستم باید از تو میگذشتم وقتی از گنبد چشمات می نوشتم .... * شهزاده آسمونی گفتی که پیشم می مونی برای این دل پر غم آواز شادی می خونی عشق تو آتیش به پا کرد با من تو رو آشنا کرد بی اون که حرفی بگویم راز منو بر ملا کرد شهزاده آسمونی گفتی که پیشم می مونی برای این دل پر غم آواز شادی می خونی یه لحظه بی تو نبودم یه لحظه بی تو نزیستم یه روز سراغمو می گیری روزی که من دیگه نیستم عشق تو آتیش به پا کرد با من تو رو آشنا کرد بی اون که حرفی بگویم راز منو بر ملا کرد شهزاده آسمونی گفتی که پیشم می مونی برای این دل پر غم آواز شادی می خونی .... * قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد چجوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری نگاهم کن ، دلم را عاشقانه هدیه کردم تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم راستی چی شد چجوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم .... * چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه میکنی چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه می کنی میگی گذاشته رفته اونی که مثه نفس تو بود میگی دلتو شکسته اونی که همه کس تو بود میگی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود دل من میدونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش دل من میدونم داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش بابا بی خیالش .... * حرفایی موند تو سینه که قلبمو سوزونده گفتی پری از کینه یکی به من رسونده عاشقتم هنوزم نمی کنم تلافی برای اشتباهت قهر منو تو کافی شنیدم دوسم نداری پشت هم هی بد بیاری توشدی ازم فراری خیلی وقته منو تنها میزاری سرهرقول وقراری بهونه برام میاری آخرچشم انتظاری خیلی سخته بگی حرفی نداری توبی من من بی توروزا به کندی میگذره چی میشه که پیشه کسی باشی عاشق تره یک نگاه شد گناه این اشتباه آخره قصه مون به سررسید بایه دنیا خاطره حالا تنهای تنهام توی این دنیا من که موندم پای تو ولی تورفتی چرا شنیدم دوسم نداری پشت هم هی بد بیاری توشدی ازم فراری خیلی وقته منو تنها میزاری سرهرقول وقراری بهونه برام میاری آخرچشم انتظاری خیلی سخته بگی حرفی نداری .... * ای سفر کرده دلم تنگ برات نغمه پرداز هزار چنگ برات وقتی بر تار دلم چنگ میزنی دل من ساز پر آهنگ برات ای سفر کرده من امشب کجا هستم تو کجا من کجا تنها به یاد تو نشستم تو کجا من از این فاصله با شوق به خواب دیدن تو چشمای خسته رو هرشب کجا بستم کجا آخه دل گله داره به خاطرت غصه داره چه دعا ها واسه تو یار سفر کرده داره قلب من بی تو صدایی نداره زندگی شورو صفایی نداره تو که نیستی توی این شهر قشنگ دل من میل به جایی نداره ای سفر کرده من امشب کجا هستم تو کجا من کجا تنها به یاد تو نشستم تو کجا من از این فاصله با شوق به خواب دیدن تو چشمای خسته رو هرشب کجا بستم کجا آخه دل گله داره به خاطرت غصه داره چه دعا ها واسه تو یار سفر کرده داره .... منتظر کارای دیگه از گوشه و کنار باشید یاعلی |
|
+ نوشته شده در
87/08/13ساعت 12:12 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
علی پورکیوان
شاعر ، نوازنده و خواننده ساکن نوشهر (مازندران) متولد سوم شهریور شعرهایی که به رنگ آبی نوشتم از سروده های خودمه که معمولا در وزارت ارشاد اسلامی واسه کار کاست به ثبت رسیده دوستان خواننده ای که مایل به استفاده از شعرای کامل من هستن میتونن باشماره 09119934480 تماس بگیرن واز شعر کاملم واسه کارشون استفاده بکنن به امید موفقیت هرچی عاشقه |
| پیوندهای روزانه |
|
تنهایی دنیای بهاری نغمه شب دختر مرداب دختر آبی پریسا اس اس درد عشق نازنین عاشق نیلوفر آبی شب بارانی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|